تبليغاتX
سخن عشق



سخن عشق

حرمت عشق گرامی تر از آن است که من سخن از عشق بگويم اما عشق رازی است ميان تو و من

رسوا دل من ...!

ضعیف بود و کوچک بود و نا امید
و بار مسئولیتی به دوش می کشید
که سنگین بود و بزرگ  و کمر شکن
گاهی مومن بود و خدا را بندگی می کرد و نجیب می ماند
و گاهی سخاوت داشت و مردم دار بود و به سادگی رفتار می کرد !
گاهی همه باورها را به تناقض می کشاند ..
کاش آدم بود و آدم وار زندگی می کرد
اما برای آدم بودن نقص داشت !
چون فقط احساس بود
و با احساسات قوی بود و عظیم بود و استوار
گاهی پر از آه و ناله و ناشکیبایی
گاهی پر از شادی و خنده و یقین ..
بی پروا بود و سالم بود و پایبند
و چقدر لطیف بود
که با نگاهی می لرزید
و گاهی زمخت بود
مدام ناسازگار  ...!
افسوس که غریب بود
و غریبانه زندگی می کرد
.وبی تردید در سرزمین وجدان او خدا بود ...
آه آری این قصه دلم بود ...

نوشته شده درچهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:31 توسط شیرین زبون| |

گنجشک با خدا قهر بود … روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد ...
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم. و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
نوشته شده درسه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 19:22 توسط شیرین زبون| |


"هست" را اگر قدر ندانی می شود "بود" و چه تلخ است "هست" ی که "بود" شود و "دارم" ی که .. "داشتم"
نوشته شده درچهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 8:36 توسط شیرین زبون| |

بودا به دهي سفر كرد
زني كه مجذوب بودا شده بود از بودا خواست تا مهمان وي باشد.
بودا پذيرفت ومهياي رفتن به خانه ي زن شد
كدخداي دهكده هراسان خود را به بودا رسانيد و گفت:
اين زن هرزه است به خانه او نرويد
بودا به كدخدا گفت:
يكي از دستانت را به من بده
كدخدا تعجب كرد و يكي از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت:
حالا كف بزن كدخدا تعجب كرد و گفت هيچ كس نمي تواند با يك دست كف بزند.
بودا لبخندي زد و پاسخ داد:
هيچ زني نيز نمي تواند به تنهايي بد و هرزه باشد، مگر اينكه مردان دهكده نيز هرزه باشند.
بنابراين مردان و پولهايشان است كه از اين زن زني هرزه ساخته اند.
بروو به جاي نگراني براي من براي خودت و مردان دهكده ات نگران باش
نوشته شده درشنبه هشتم مرداد 1390ساعت 7:15 توسط شیرین زبون| |

من عشـق را در تـو

        تـو را در دل

          دل را در موقع تپیدن

           و تپیدن را به خاطر تـو دوست دارم

من غم را در سکوت

     سکوت را در شب

        شب را در بستر

   و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تـو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

     زندگی را به خاطر زیبایی اش 

        و زیبایی اش را به خاطر تـو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش،

             خدایی که تـو را خلق کرد دوست دارم

 این در جواب دلنوشته خواهرمه که به من تقدیمش کرده.

http://daftarkhaterat.blogsky.com/

نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 16:17 توسط شیرین زبون| |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.

جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه

تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با

صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي

قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر

از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي

جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط

شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي

نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به

قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب

تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي

رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من

عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از

قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم

نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان

هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده

اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام.

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند.

پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از

گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با

دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي

خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه

زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

نوشته شده درسه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 22:49 توسط شیرین زبون| |

"باربارا" 19 ساله بود و "مايکل" 21 ساله عاشق هم شدند و قرار ازدواج

 گذاشتند.آن دو عاشق جوان،خصوصيات مشترک فراواني داشتند؛اول اينکه هر

 دو رومانتيک بودند و طرفدار "عشق افلاطوني" و نقطه اشتراک بعدي شان

 اينکه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگي بودند.آن روز_که قرار بود

 ساعت پنج بعد از ظهر جلو سينما همديگر رو ببينند و براي اجاره سالن

 عروسي بروند_هر دو آخرين شماره مجله "عاشقانه" را خريده و تمام

 صفحاتش را خوانده بودند،از جمله پا نوشت ((صفحه 14)) که نوشته

 بود:براي اينکه بفهميد نامزدتان چقدر دوستتان دارد،يک بار بدون خبر

 قبلي سر قرار نرويد،اگر سراغتان نيامد،يعني دوستتان

 ندارد..."باربارا" و "مايکل" ديگر همديگر را نديدند؛افسوس که هيچ  کدامشان خبر نداشتند ديگري نيز پانوشت صفحه 14 را خوانده است...!

http://shabposh.blogfa.com/

نوشته شده دردوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 9:42 توسط شیرین زبون| |

كاش می شد سرنوشت را از سرنوشت
كاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت
كاش می شد از قلم هایی كه بر عالم رواست
با محبت
با وفا
با مهربانی ها نوشت
كاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت
كاش دل ها از ازل ممهور حسرت ها نبود
كاین همه ای كاش ها بر دفتر دل ها نوشت
بنویسید در بستر ناکامی و حسرت شبی جان داد!
ولی تا آخرین نفس به سختی زیر لب ...
این سخن تکرار می کرد:
به جنگل سکوت خاطراتم سوگند درخت یادتان را باغبان خواهم بود تا ابد.
نوشته شده درسه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:2 توسط شیرین زبون| |

عشق ...
عشق را در نگاه کودکي ديدم
در نگاه معصومانه يک کودک
نگاه معصومانه اي که به دستان پدر ميکند
نگاهي که به نياز به همدردي دارد

عشق را در صداي لرزان پسري ديدم
صداي لرزاني که از بغض قدرت تکلم نداشت
نه قادر به حرف زدن بود
نه قادر به گريستن
زيرا غرور مردانه اجازه گريستن نمي داد
فقط چشم به دور دست ها دوخته بود
خيره گشته تا شايد مسافرش بازگردد

عشق را در نقاشي دختر کوچکي ديدم
که در آسمان عکس پدر نداشته اش را کشيده بود
زيرا که گفته بودند به آسمان رفته

عشق را از چشمان يک نابينا ميبينم
شخصي که حتي براي لحظه اي نتوانسته خودش را ببيند
اما با چشم دل همگان را مي بيند


ولي با اين همه قادر به فهم عشق نيستم
زيرا تا عاشق نباشي عشق را نمي فهمي
درک نميکني
عاشق نيستم ولي عاشقانه خواهم زيست!!

نوشته شده درشنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 10:22 توسط شیرین زبون| |

عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند ،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند
؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند ،عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست

سلام دوستاي گلم خيلي خوشحالم که به وبلاگم اومديد من ميخوام نظرتون رو درباره وبلاگم
بدونم و دوستاني که مايلند تبادل لينک کنند ميتونند نظر بدن تا من لينکشون کنم موفق باشيد

نوشته شده درشنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 10:21 توسط شیرین زبون| |

من صدايم پوسيد

بس که در فاصله فرياد زدم

و نگاهم در همان نقطه ي کور...

که تو رفتي

گم شد!

همه از عطر اقاقي شادند

من دلم تاريک است

آشنايي نرسيده است هنوز

هر که از کوچه ي تنهايي ما ميگذرد

رهگذر است!...

نوشته شده درشنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 10:14 توسط شیرین زبون| |

دنيا را بد ساختند،
کسي را که دوست داري دوستت ندارد،
کسي که تورا دوست دارد تو دوستش نداري،
اما کسي را که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به حکمو قدر الهي به هم نميرسن.
و اين رنج است زندگي يعني اين.
دکتر شريعتي

نوشته شده درشنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:59 توسط شیرین زبون| |

انجا که چشمان مشتاقي براي انساني اشک مي ريزد
زندگي به رنج کشيدنش مي ارزد...؟؟
نوشته شده درسه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:30 توسط شیرین زبون| |

پرنده ای که دوسش داری رهاش کن...!

اگه عاشق باشه بر می گرده

وگرنه...؟!

هیچ وقت عاشق نبوده...

هیچ وقت...!

نوشته شده دریکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:36 توسط شیرین زبون| |

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
بازهم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گرچه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی بود ولی سوختم با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان شیوه نشان ضجه زیر و بمشان
نشنیدی و مباد آنکه شنیدی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خیره تر از چشم تورا می جستند
تونبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارند زبانی که تورا شاد کنند
بی صدا بادگر زمزمه ی مبهمشان
شکر نفرین به تو در ذهن غزلهایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
نوشته شده دریکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:20 توسط شیرین زبون| |




esfahangirl

شیرین زبون

esfahangirl

http://esfahangirl.blogfa.com

سخن عشق

سخن عشق

سخن عشق

و بعد از رفتنت...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك باراني ،
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد،
با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ،براي چه
ولي رفتي وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد ،
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ،
و بعد از رفتنت يك قلب رويايي ترك برداشت
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باراتن بود
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توأم ...........برگرد!
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو : در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس كوچك يك ابر
نميدانم چرا؟ شايد به رسم وعادت پروانگيمان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
تقديم به... حرمت عشق گرامی تر از آن است که من سخن از عشق بگويم اما عشق رازی است ميان تو و من

سخن عشق

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog